به گزارش بامداد زاگرس آنلاین و به نقل از ایرنا :چه کسی فکرش را میکرد که در همین مدت کوتاه شاهد ویرانی و کشته شدن همنوعانمان باشیم، از همسایه گرفته تا دوست و آشنا و حتی غریبه.
میخواهم روایتهایی را برایتان بازگو کنم واقعی، نه سینمایی و داستانی؛ روایتهایی از همین نزدیکی و از پایتخت ایران زمین که مورد حملات کینهتوزانه دشمن قرار گرفته است؛ روایتهایی را به قلم بیاورم و از کسانی بگویم که تا دیروز با وجود همه این ترسها و خشونتها و جنگندههای بالای سرشان فکر نمیکردند امروز را نخواهند دید؛ همانطور که من و شما نمیدانیم آیا چند ثانیه، دقیقه و ساعتهای آینده در این کره خاکی به زیست خود ادامه خواهیم داد یا نه.
در همین روزها من دیدم و شنیدم که همه از هم حلالیت میگرفتند؛ به خنده و شوخی و گاه با گریه و ناراحتی. این روزها به چشم خود دیدم که حال مردم من خوب نیست، آنها نگرانند، نگران کودکان خود، عزیزانشان و وطنشان.
من دیدم که مردان و زنان سرزمینم آرام در خلوت خود میگریند؛ دیدم مردانی از جنس رزم، هر شب با خانواده خود خداحافظی میکنند، گویا که آخرین دیدار است.
دیدم که وقتی تلفن همراهشان را بعد از هر انفجار در دست میگیرند تا سراغی از عزیزانشان بگیرند تا زمانی که صدا از آن سوی خط به گوش برسد هزاران بار خدا را صدا میکنند و زیر لب ذکر میگویند.
این روزها صحنههایی را به چشم خود دیدم که هرگز فکرش را نمیکردم. صحنههایی از خشم، نفرت، سکوت، ترس، ناراحتی، خستگی، بیتابی و بیقراری.
هر روایتی برای من همچون خنجری است که بر قلبم فرود میآید؛ روایتهای دردناک از کودکان مینابی گرفته تا کودکان و مادران درمانده زیر آوارها.
امروز فیلمی دیدم واقعی، روایتی تلخ از کودکی که از زیر آواره بیرون آورده شد؛ صحیح و سالم اما در چهرهاش ترس، بیکسی و بیپناهی موج میزد؛ قلبم به درد آمد.
من مادرم، از چشمانش میفهمیدم که دنبال مادرش میگردد؛ فارغ از ترس انفجار و صحنههایی که به چشم خود دیده و شرایط سختی که زیر آوار تحمل کرده است، باز دنبال مادرش میگردد؛ اولین و آخرین پناهش «مادر» اما بیخبر از آنکه دیگری پناهی وجود ندارد و مادرش زیر خروارها خاک خفته است.
این فیلم ساعتها من را درگیر خود کرده بود، تازه یک روایت را دیدم از هزاران روایت دردناک جنگ.
میدان نیلوفر، محمدی که دیگر نیست
به یکی از اقوام زنگ زدم تا حالشان را بپرسم، این روزها همه آدمها مملو از روایتهای دردناکی هستند از جنس غم و وداعی که به جنگ ختم میشود. او میگفت و من هاج و واج مانده بودم از آنچه میشنیدم. از ۱۰ اسفندماه و بعد از اذان مغرب گفت، از اینکه میدان نیلوفر تهران شاهد چه جنایتی بوده است:
«بعد از اذان مغرب بود، همراه محمد، یکی از دوستانم برای انجام کاری به سمت میدان نیلوفر رفتیم؛ ما با هم خیلی صمیمی بودیم؛ محمد پسری با اخلاق و متدین و پدر سه فرزند بود.
بعد از اذان مغرب، اولین انفجار در میدان شنیده شد، من و محمد کنار هم بودیم، موج انفجار ما را پرت کرده بود. بلند شدم و به سمت محمد رفتنم در حالی که سرم سوت میکشید؛ تعادل نداشتم، کفشهایم از پایم درآمده بود؛ جلوی چشمم دود غلیظی فرا گرفته بود و هیچ جا را نمیدیدم؛ صدای سوت از مغزم بیرون نمیآمد، زمین پر بود از خرده شیشه، کفشی نداشتم باید به سمت محمد میرفتم؛ با پای برهنه روی شیشهها راه رفتم. هنوز که این حرفها را میزنم باور نمیکنم که شاهد چه صحنههایی بودم.
کمی مکث میکند، بغضی در گلویش نهفته است، به سختی میتواند آن صحنهها را روایت کند. «هنوز به محمد نرسیده بودم که دومین انفجار شنیده شد، هیچ صدایی جز سوتهای ممتد را نمیشنیدم. حالم خوب نبود، حالت تهوع، سرگیجه، گیجی و منگی سرتاسر وجودم را گرفته بود.
با همه این شرایط، فکر محمد بودم؛ محمد را پیدا کردم، وای چه صحنهای، انگار تکه های بمب به او اصابت کرده بود... دنیا روی سرم خراب شد، خود را هراسان به خیابان رساندم تا کمک بیاورم.
هر کسی به طرفی میدوید، برخی روی آسفالت خیابانها افتاده بودند؛ صدای ممتد سوت همچنان در گوش و سرم بود. به خیابان رسیدم، رانندهای با همسرش پیاده شدند و فهمیدند چه اتفاقی افتاده است. مادر خانواده به من شکلات داد، پسرشان کفشش را درآورد و به من داد، چون پاهایم غرق خون بود؛ انتهای میدان را همچنان دود غلیظی گرفته بود.
به دوست مشترکمان زنگ زدم، او سمت میدان امام حسین بود، گفتم خودت را برسان، گفت الان نمیتواند بیاید؛ فریاد زدم بیا محمد مجروح شده، ما میدان نیلوفریم.
بیان این روایت برایش بسیار سخت است، اشک میریزد و زیر لب ادامه میدهد:
بیچاره محمد، بیچاره بچههای بیگناهش. نمیدانستم آن روز و آن ساعتها آخرین دقایق با هم بودنمان است. بالاخره آمد. گفتم بیا بریم پیش محمد، رفت و محمد را پیدا کرد. حال من اصلا خوب نبود، احساس میکردم هر آن ممکن است بیهوش شوم. او آمد و گفت محمد رفت...نمیتوانیم کاری برایش انجام دهیم.
ضربان قلبم هزاران هزار برابر شروع کرد به زدن، داشتم از هوش میرفتم. من را به بیمارستان رساند. همچنان موج انفجار در سرم میپیچید. دکتر شروع کرد با دوستم آرام آرام صحبت کردن، گفتم آقای دکتر به خودم بگویید چه شده. دکتر گفت باید از سرت عکس بگیریم. گفتم خوب بگیرید. عکس گرفته شد. مشخص شد یک تکه شیشه در جمجهام فرو رفته اما با یک عمل سرپایی قابل برداشتن بود.
به خواهرم خبر دادیم تا بیاید. لباسهای غرق خون را از تنم بیرون آوردند تا خواهرم با دیدن این صحنه از پا نیفتد. جراحی با موفقیت انجام شد. از ۱۰ اسفند ماه تا کنون به محمد بیگناه فکر میکنم و به آخرین صحنهای که از او دیدم.
میدان شهدا، صیحهای آسمانی
دوست دیگری تعریف میکرد، هر روز بعد از نماز مغرب و عشا همراه همسر و تنها پسرم به میدان شهدا میرویم. ۱۶ اسفندماه حدود ساعت ۱۰ شب بود. انفجار بسیار شدیدی به گوش رسید، جمیعت زیادی در میدان بودند، آسمان قرمز شد، وسعت دربرگیری این قرمزی به حدی بود که گویا کل آسمان را فرا گرفته، آن قرمزی و صدای غرش وحشتناک انفجار به گونهای بود که من را به یاد نشانههای ظهور انداخت، شنیده شدن صیحهای آسمانی.
همسرم بدون اینکه پسرم متوجه شود،آرام در گوشم گفت، اشهدت را بخوان و آماده باش. به حدی این صحنه وحشتناک بود که فکر کردیم تمام است و کشته میشویم.
همه جمعیتی که در میدان ایستاده بودند به آسمان نگاه میکردند و با صدای بلند فریاد میزدند، الله اکبر، الله اکبر، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا. برایم جالب بود با وجود آن نور قرمز وحشتناک و صدای مهیب انفجار هیچ کسی فرار و صحنه را ترک نکرد.
میدان رسالت، عمری که به دنیا بود
دوست دیگری از مورد حمله قرار گرفتن خانههای مسکونی میدان رسالت گفت، اینکه به میان مردم رفته و با آنها گفتوگو کرده است:
به سمت محل انفجار مناطق مسکونی رفتم، برخی از امدادگران مشغول آواربرداری بودند. تیم امدادی با چند شهروند دیگر نیز مواجه شده بود که به کمک فوری نیاز داشتند. برخی از آنها دچار شوک شده و برخی نیز علائم جسمی ناشی از استرس و شرایط حادثه داشتند.
سر کوچه دو خانم خیلی شوکه شده بودند. هنوز صداهای انفجار میآمد. نیروهای امدادی سعی کردند آنها را آرام کنند ... مردی که آسم داشت و حالت تهوع شدید گرفته بود را از محل دور کردند و به جای امنتری بردند.
در ادامه مأموریت، تیم به محل حادثه دیگری اعزام شد که شدت آسیب در آن بیشتر بود. ساختمان دچار آتشسوزی شده بود و نیروهای امدادی و مسئولان جمعیت هلال احمر نیز در محل حضور داشتند. شرایط ناپایدار بود و احتمال خطر همچنان وجود داشت.
در میان این تخریبها، تصویری از صفحه کتاب قرآن در منازل مسکونی منطقه رسالت که مورد تهاجم رژیم صهیونی-آمریکایی قرار گرفته بود، مشاهده میشد.
مریم یکی از ساکنان این منطقه میگفت: وقتی در خانه نشستهای به ناگاه صدای جنگندهها، آرامشت را بر هم میزند؛ صدایی که نوید حادثهای بزرگتر را میدهد.
ترسناک است، بچههایم مضطرب شدهاند و ترس از آیندهای نامعلوم همهمان را دچار تشویش کرده است؛ با این حال دلمان را به قدرت و لطف خدا پیوند میزنیم و امیدواریم این وضعیت زودتر تمام شود.
علی از دیگر ساکنان این منطقه نیز میگفت: در فاصله کمی از خانه ما، ساختمانی تخریب شد و همان لحظه انگار خانه جابهجا شد، پنجرهها خرد شد و دیگر نفهمیدیم چه بر سرمان آمده است.
در این مناطق آسیبدیده صدای فردی از زیر آوارها شنیده شد. تیم امدادی متوجه شد مردی میانسال زیر آوار گیر افتاده اما هنوز زنده است. بخشهایی از بدن او زیر خاک رفته بود و بیرون آوردن او نیاز به دقت و کار گروهی داشت. دستش به اندازه یک سوراخ بزرگ زخم شده بود. تجهیزات آوردند و با بیلچه شروع کردند خاک را کنار زدن.
پایش سخت بیرون میآمد. کامل زیر خاک نبود، سرش بالا مانده بود. ظاهراً موج انفجار او را از آن طرف خیابان به این سمت پرت کرده و به در برخورد کرده بود و بعد خاک رویش ریخته بود.
در همان زمان، صدای انفجار دیگری در نزدیکی شنیده شد و نیروهای امدادی مجبور شدند برای لحظاتی عقبنشینی کنند. اما پس از فروکش کردن موج انفجار، دوباره به محل بازگشتند تا عملیات نجات را ادامه دهند. دقایق بسیار دلهره آور بود. باید هرطور شده آن مرد را که هنوز نفس میکشید نجات میدادند. دوباره انفجار شروع شد و مجبور شدند برای لحظهای پناه بگیرند، اندکی بعد که شرایط کمی آرامتر شد برگشتند و کار را ادامه دادند و توانستند او را از زیر خاک بیرون آورده و به بیمارستان منتقل کنند.
در دل این روایتها، تصویری از رنج، ترس و در عین حال ایستادگی مردم شکل میگیرد؛ مردمی که در یک لحظه عادی زندگی، ناگهان با صدای مهیب انفجار و صحنههای هولناک روبهرو میشوند. از اندوه از دست دادن محمد و خاطره آخرین دیدار با او، تا آسمان سرخ میدان شهدا و مردمی که با وجود وحشت، میدان را ترک نمیکنند، همه نشان میدهد که حادثه تنها یک انفجار نبود؛ زخمی بود که بر جان و خاطره شهر نشست.
با این حال در میان آوار، فریادها و دلهرهها، نشانههای امید و همدلی نیز دیده میشود؛ امدادگرانی که بیوقفه برای نجات جانها تلاش میکنند، مردمی که یکدیگر را آرام میکنند و خانوادههایی که با وجود ترس، دل به لطف خدا میسپارند.
این صحنهها در کنار هم روایتی از درد و مقاومت میسازند؛ روایتی که نشان میدهد حتی در تاریکترین لحظات، انسانها با همدلی، ایمان و امید تلاش میکنند زندگی را از زیر آوار بیرون بکشند.
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه