* بامداد زاگرس آنلاین - گلی محمدی کرتلایی :آینده سیال است، فراخ و دربرگیرنده، با هیبتی عظیم، همواره در کوچ به جهاتی فهمناپذیر. آنوقت که از «وضع حال» سخن به میان میآید، همواره نشانهای از آیندهبودگی رخ مینمایاند؛ چرا که خودِ تحلیل وضع حال امکانی است برای آینده، یا به زبان دقیقتر، آیندهای است که شکل میگیرد و در بستر زبان راه میگشاید، یا بنبستها را به هم متصل میکند. یک غریزه ذاتی، چیزی نهان در ما، میگوید باید میان «راه برونرفت»، «امکان»، «گشودگی» و آینده ارتباطی باشد. گویا مبدأ حرکت همان افق است؛ همان کشش به سمت بیرون، همان آرمانشهر و سعادت. در این صورت، نقش عمل نیز به شکلی متأخر، مبنی بر نوعی برونرفت یا راهگشایی تعبیر میشود: عمل یعنی حرکت از آنچه هست به سوی آنچه هنوز نیست.
از دیرباز گفتوگویی طولانی درباره نقش عملی نظریه در جریان بوده است. از نظریه چه عملی برمیآید؟ چگونه میتوان از فهم وضعیت به تغییر آن رسید؟ و این پرسش، خود، متضمن نوعی آیندهگرایی است؛ گویی نظریه زمانی به کار میآید که بتواند راهی را به بیرون از وضعیت فعلی نشان دهد. کنش، در این معنا، همواره نوعی برونروی است. نظریه ناب با وضعیت موجود سر ستیز دارد، چرا که نمیخواهد در آن باقی بماند. اینجاست که پیامبران دروغین، منجمان، تحلیلگران و شبکههای اجتماعی پا به میدان میگذارند: همگی به نحوی مشغول ترسیم آیندهاند؛ آیندهای که هنوز نیامده اما میتوان از خلال تصویر آن، اکنون را سازمان داد. آینده، چونان کودکی که در خیرگی به ابرها از درونشان شکل میزاید، پیشاپیش در تخیل ما ساخته میشود.
اما شاید مسئله دقیقاً از همینجا آغاز شود. آینده، درست به دلیل آنکه هنوز نیامده است، بیش از هر چیز دیگری مستعد تبدیل شدن به یک تصویر مشترک است. آینده هنوز تجربه نشده و از همین رو میتوان آن را به شکلهای گوناگون صورتبندی کرد؛ میتوان برای آن روایت ساخت، برایش معنا تعیین کرد و آن را به افقی جمعی تبدیل کرد. «آینده ما» میتواند چیزی باشد که پیشاپیش برای ما توضیح داده شده است. همهچیز بدتر خواهد شد؛ نجات نزدیک است؛ این جنگ آینده ما را تعیین میکند؛ این نسل آیندهای ندارد؛ اگر اکنون فلان کار را انجام دهیم، فردا نجات خواهیم یافت. تفاوتی نمیکند که این تصویر خوشبینانه باشد یا فاجعهبار. آنچه اهمیت دارد این است که آینده، در مقام افق، قابلیت آن را دارد که به یک تصویر جمعی بدل شود و از همین طریق رفتار جمعی را سازمان دهد.
شاید به همین دلیل آینده بیش از آنکه صرفاً زمانِ نیامده باشد، یک میدان سیاسی است. هرکس بتواند آینده را به نحوی صورتبندی کند، تا حدی میتواند اکنون را نیز سازمان دهد. قدرت لزوماً از طریق دستور دادن عمل نمیکند؛ گاهی کافی است افقی را که کنشها باید به سمت آن حرکت کنند از پیش تعیین کند. آیندهای که باید از آن ترسید، آیندهای که باید به آن امید داشت، آیندهای که باید برایش فداکاری کرد. آینده، در این معنا، پیش از آنکه رخ دهد، میتواند بر اکنون حکومت کند.
اما کار فلسفی شاید همیشه این حرکت رو به جلو نباشد. فلسفه گاهی بیشتر شبیه نوعی عقبگرد است؛ نه عقبگرد به معنای بازگشت نوستالژیک به چیزی ازدسترفته، بلکه بازگشت به چیزی که تصور میکنیم از پیش فهمیدهایم. گذشته به سبب همین توهم آشکارگی، شاید حتی از آینده پنهانتر باشد. ما معمولاً فکر میکنیم گذشته را میدانیم، چون اتفاق افتاده است؛ اما آنچه از گذشته در اختیار ماست، خودِ گذشته نیست، بلکه مجموعهای از خاطرات، تصاویر، روایتها، بدنها، فقدانها، اطلاعات و تفاسیر است که در اکنون ما رسوب کردهاند.
اینجا تفاوتی اساسی میان آینده و گذشته پدیدار میشود. آینده، چون هنوز نیامده، بهراحتی میتواند به یک افق مشترک تبدیل شود؛ اما گذشته، هرچند واقعهای مشترک باشد، در تجربه هر سوژه به شکل متفاوتی بازمیگردد. من و دیگری میتوانیم در یک واقعه تاریخی مشترک حضور داشته باشیم، اما آن واقعه برای هریک از ما از مسیر متفاوتی از حافظه، ترس، تصاویر، روایتها و تجربه زیسته عبور کرده است. گذشته از این جهت، یک چیز واحد نیست که صرفاً پشت سر ما قرار گرفته باشد؛ گذشته مجموعهای از امکانهای تفسیر است که همچنان در اکنون ما حضور دارند.
اگر بتوانم تمامی حسم، ادراکم و اطلاعات خویش را از جنگ، از دی، از خیابان، از ترس، از امید و از آنچه بر من گذشته بازیابی کنم، اینها در وهله نخست در مخزن سوژگی مناند. این بدان معنا نیست که تجربه من از واقعه، جایگزین خود واقعه میشود یا هر تفسیری از گذشته به یک اندازه معتبر است. مسئله چیز دیگری است: میان آنچه رخ داده و روایتی که از آن به من داده شده، فاصلهای وجود دارد؛ و عاملیت میتواند دقیقاً در همین فاصله شکل بگیرد.
*پژوهشگر فلسفه وعلوم انسانی
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه