BAMDADZAGROSONLINE.IR
کد خبر : 516811
سه شنبه 14 مهر 1405 ، 23:20

دکتر علی داد احمدی : مطالعه ی مداوم، نگاهِ پزشکی‌ام را از سطحِ علائم به عمقِ وجود برده است!

گفت وگوی اسدالله اسدی شاعر و فعال اجتماعی با پزشک فرهنگ دوست :

دکتر علی داد احمدی : مطالعه ی مداوم، نگاهِ پزشکی‌ام را از سطحِ علائم به عمقِ وجود برده است!

ادبیات و هنر امروز ایران زنده است، هرچند با چالش‌های فراوان روبه‌روست. شعر و داستان معاصر را تا حدی دنبال می‌کنم. برخی آثار واجد ارزش های ادبی قابل توجه اند.و گویی با ریشه‌های کلاسیک گفت‌وگو می‌کنند؛ برخی دیگر در سطحِ بازی‌های رسانه ای باقی می‌مانند.

به گزارش بامداد زاگرس آنلاین : اسدالله اسدی در ادامه گفتگو با فرهیختگان حوزه زاگرس ، این بار دکتر علی داد احمدی پزشک متخصص کودکان و از آگاهان به ادبیات و فرهنگ و تاریخ ایران زمین به گفتگو پرداخته است : دکتر احمدی در ایتدا خود را اینگونه معرفی کرد : من پزشک متخصص کودکانم، اما همچنان که می دانیم رابطه ی خویشاندی عمیقی وجود دارد بین حکمت و فلسفه و علم طب.شاید به همین دلیل است که از منظر تاریخی،پزشکان را حکیم نیز می نامیدند.این رابطه اشاره ی معنا داری است.به پرسش های بنیادین هستی شناختی.این که ما چه هستیم؟ و رابطه ی ما با هستی و جهان چگونه است؟سلامت چیست؟ و بیماری کدام است؟ و سلامت جهان چیست؟ این پرسش ها از هستی آدمی و نسبت اش با حهان، سخن می گویند. پس خیلی طبیعی به نظر می رسد.که آدمی در میانه ی معرکه ی این پرسش های ناگزیر، تلاش کند به اندازه ی توانش در جستجوی پاسخی باشد. و این باعث شد.که من خودم را همچون خواننده‌ای بدانم. که مدام در گفتگوی با کتاب ها و متون کهن و اندیشه‌های مکتوب. در جستجو باشم. دوران تحصیلم از دبیرستان با شورِ بی‌قرارِ دانستن آغاز شد؛ شورِی که  فقط به پزشکی تقلیل نیافت. بلکه رابطه ی بین ادبیات و فلسفه و علم را،در خویشاوندی عمیق شان به صحنه می آورد. در دانشکده، میان کالبدشناسی و شعر، میان فیزیولوژی و فلسفه ی تاریخ، همیشه پلی می‌ساختم. پزشکی برای من صرفاً فن درمان نبود؛ تمرینی بود برای مواجهه با شکنندگی وجود انسان.هرگز ادعای حکمت نداشته‌ام، اما  همواره کوشیده‌ام در مواجهه با کتاب ها و متون، چیزی از حقیقتِ رنج و امید را دریابم.در این سال‌ها همواره آموخته ام که دانش بدون تفکر انتقادی،و تأمل ورزیدن بدون بازاندیشی مداوم، و ایمان داشتن در غیاب شک ورزی عقلانی آدمی را به گمراهی می کشاند. شرط بیرون آمدن از گمراهی گشوده بودن رو به کتاب و تفکر، و جستوگری بی پایان است.  برای من بخش مهمی از جهان یعنی همین تکاپو، با کتاب و کلمه.در دوران ما کتاب مهمترین رسانه ی دوران بود.پنجره ای که به واسطه ی آن ،از جهان فرو بسته بیرون می آمدیم.و در لذت بی پایان کشف سرزمین های تازه قدم می گذاشتیم. شاید مهمترین خوشبختی،حفظ همان روحیه ی جست‌وجوگری است. از این حیث پزشکی اطفال مورد جالبی است.   زیرا پزشک در مواجهه با کودک بیمار،که هنوز نیاموخته سخن بگوید. از طریق نشانه ها و گاه درد و رنج کودک، باید شروع به خواندن علائم کند.و سپس این علائم را با مجموعه ای از کارکردهای اعضاء و جوارح بدن کودک پیوند دهد.مثل نوعی نقشه نگاری برای کشف یک علت.و سپس تجویز  و راه گریز و درمان بیمار را از طریق ردیابی و بازخوانی علائم شناسایی کند. در واقع رفتن به درون پیکربندی و سپس بازآمدن به قصد دگرگون کردن یک وضعیت آسیب زا. درست مثل خواندن یک کتاب، رفتن به جستجوی معنا و باز آمدن و دوباره رفتن. می بینیم که پزشکی  در مواجهه با وضعیت بحرانی، پا به میدان می گذارد.تا کشف کند و التیام ببخشد.از طریق خواندن علائم و نشانه ها. و این درست همان کاری است که کتاب خواندن، وزیستن در پناه علم، فلسفه و ادبیات نیز انجام می دهد.در نتیجه برای من از دوران تحصیل دبیرستان ،با قرار گرفتن در باریکه راهی ، که کتاب ها پیش پایم می گشوند.سفری آغاز شد که ازمیان  دهلیز های تودرتوی علم و فلسفه و ادبیات می گذشت. سفری که امیدوارم همچنان مسافر پا به رکابش باشم.

 شما پزشک متخصص کودکان هستید و تاجایی که من آشنایی دارم از دوران دبیرستان و بعد هم دانشگاه یک کتابخوان حرفه ای بودید و هنوز هم ، در این مورد بگوئید .
 
در واقع از همان سال‌های نوجوانی، کتاب برایم نه سرگرمی، که ضرورتی دلپذیر برای گسترده تر کردن جهانم بود. دبیرستان را با شاهنامه و مثنوی آغاز کردم و دانشگاه را با رمان‌های بزرگ جهان و متون فلسفی ادامه دادم. گرچه رشته پزشکی درس های سنگینی دارد، اما من هیچ‌گاه مطالعه ی آزاد را قربانی آن نکردم؛چون همانطور که گفتم کتاب خواندن و تحصیل پزشکی را مکمل هم می دانستم و باور داشتم که انسان را نمی‌توان تنها از راه فیزیولوژی شناخت. شب‌های کشیک، وقتی سکوت بیمارستان فرامی‌رسید، صفحاتی از حافظ یا داستایفسکی را می‌خواندم تا یادم بماند که هر بیمار داستانی دارد فراتر از علائم بالینی. کتاب‌خوان حرفه‌ای بودن به معنای انباشتن اطلاعات نیست؛ بلکه به معنای زیستن با پرسش‌های بی‌پایان است. این عادت همچنان تا به امروز ادامه دارد. گویی هر کتابی که می‌خوانم، لایه‌ای تازه از من را برمی دارد.و لایه ای تازه را پهن می کند.خلاصه خواندن ،پوست اندازی مداوم است.این نگاه  در واقع رابطه ی بین بیمار و پزشک را نیز دگرگون می کند.هر بیماری، یک روایت است.هر درمانی یک جستجو.ما چون جهان های گشوده روبروی هم می نشینیم.و می کوشیم معنایی بسازیم.

 علاقه ی شما به ادبیات ایران و جهان از کجا نشآت گرفته که حتا موقعی که دانشجوی پزشکی هم بودید با سنگینی دروس ، از مطالعه در این زمینه غافل نمی ماندید ؟

علاقه‌ام به ادبیات و تاریخ از عمقِ کنجکاوی نسبت به سرشت انسان نشأت گرفته است. خانه ی پدری پر از قصه و شعر و روایت بود. شاهنامه معلم کهنسال خانه بود.و قصه‌های کهن، نخستین درس‌های فلسفه ی زندگی را به من آموخت. وقتی شاهنامه را خواندم، فهمیدم که حماسه تنها داستان جنگیدن و هماوردی نیست؛ بلکه جست‌وجوی معنا در برابر  بیهودگی و فناست. در  تمام سال‌های پزشکی، این علاقه نه تنها کم نشد، بلکه ضروری‌تر شد. پزشکی با رنج سروکار دارد و ادبیات و تاریخ نیز، زبانِ رنج‌اند. مطالعه ی  این حوزه‌ها به من آموخت که بیماری فقط  اختلالی در یک بدن  مادی نیست؛ گاه  بیماری بازتابِ تاریخِ یک قوم یا سرنوشتِ یک نسل است. هیچ‌گاه این دو جهان را جدا ندیده ام. انسانِ بیمار، همان انسانِ تاریخی است که در شعر و داستان نمودهای متکثر خود را به صحنه می آورد. 

 آقای دکتر شما اشعار زیادی را از شاعران سبک خراسانی و بعد عراقی و حتا شعر سپید ، به سینه سپرده اید ،  بویژه از شش قله ی فرازمند شعر پارسی ، شاعرانی چون فردوسی ، نظامی ، مولوی، خیام، سعدی و حافظ ، آیا این به یاد سپردن در اثر تکراردر خوانش است یا علاقه و البته هوش سرشاری که در شما وجود دارد ؟ لطفا بدون تعارف بگوئید؟

باید اعتراف کنم بیش و کم حافطه ی خوبی دارم،شاید به واسطه ی تمرین و تکرار باشد. اما اغلب شعر، پنهانی ترین لایه های وجود آدمی را  درگیر می کند. گویی شعر بدل به مهر و امضایی می شود که بر جان آدمی می نشیند، این سکونت پیدا کردن شعر در جان، نه از هوش سرشار، که از عشقِ مکرر و گفت‌وگوی دائمی با متن پدید می آید.گویی جان آدمی می خواهد از خلال شعر زبانی برای بیان خود بیابد. از همین منظر فردوسی، نظامی، مولوی، خیام، سعدی و حافظ برای من بازتاب های متکثر، از حقیقت‌اند: حقیقتِ هستی در برابر نیستی، عشق در برابر فنا، و خرد در برابر شور و شیدایی. هر بار که بیتی را بازمی‌خوانم، گویی با دوستی قدیمی گفت‌وگو می‌کنم که هر بار حرف تازه‌ای دارد. تکرارِ خواندن، شعر را از حافظه به تجربه ی زیسته ی آدمی پیوند می زند.مثل نور که تاریکی را معنا می کند.انگار که نوری از منشور گذشته باشد.و گسترده ترین طیف های ناپیدایش را روبروی جهان پهن می کند. شعر سپید نیز همچون نسیمی تازه است،نسیمی که از زیورآلات شعر کلاسیک، خالی شده و باید در غیاب آن زیور آلات،همچنان زیبایی شناسی جدیدی را فراهم کند.کار شعر سپید از این جهت سخت تر است. و البته این سختی شعر خوب را کمیاب می کند. و البته ارزشمند. اما من عمدتا با  کلاسیک ها قدم به قدم بزرگ شده ام ؛ جایی که فرم و معنا در تعادلی ظریف به هم رسیده‌اند.من بین شعر و رخداد های پر فراز و نشیب  تجربه ی زیسته ام پیوند می زنم. و حافظه ام مدام برای هر لحظه از تجربه ها،گویی شعری را فرا می خواند.این از برداری کردن و همسایگی با شعر حاصل می شود.حافظه فقط وسیله ی ایاب و ذهاب این شعر هاست.

  همانگونه که می دانید ادبیات داستانی ما از دیرباز بیشتر بصورت نظم بوده و در دو قرن اخیر به ویژه پس از مشروطه به صورت نثر ادامه یافته است .لطفا در این مورد اگر نکته ای هست بگوئید.

بخشی مهمی از ادبیات داستانی ما به معنای کلاسیک آن از دیرباز در قالب نظم شکوفا شد،زیرا زبانِ شعر ظرفیتِ فشرده‌تری برای بیانِ پیچیدگیِ داشت. حماسه سرایی، غزل و مثنوی، نه تنها روایت، که فلسفه ی زندگی را در خود حمل می‌کردند. اما در مجموع نظم ظرفیت داستانی  تحقق ادبیات مدرن را نداشت. زیرا قالب های داستانی مدرن مثل رمان  از استلزامات عصر مدرن می آیند. مثل فردیت و شخصیت پردازی و توجه به جزییات زندگی روزمره اما نظم کهن این ظرفیت را نداشت. لذا عمدتا از مشروطه به بعد، نثر داستانی پدید آمد و رمان و داستان کوتاه، امکانِ کاوشِ جزئیاتِ روان و جامعه را فراهم کردند. این تحول،  هم گسست از سنت بود؛ و هم تداومِ جست‌وجوگری درفرم های تازه و گسترده‌تر . نظم، حقیقت را در یک قالب بندی از پیش معین، بسته بندی می کرد. اما نثر باید با زمانه ی نو پیوند می خورد یا تنوع و  گستردگی آن. بهر حال هر عصر و زمانه ای استلزامات خاص خود را پیش می کشد. رمان داستایفسکی فقط در فرم رمان مدرن امکان پدیداری داشتند. آن ژرف کاوی عمیق روح و روان آدمی فقط از عهده ی داستایفسکی و فرم رمان بر می آمد.
امروز که به گذشته می‌نگرم، می‌بینم که ادبیات فارسی  میان شعر و نثر در حرکت  و تلاطم بوده و این حرکت، نشانه ی زنده بودن آن است.اما بهرحال شعر به لحاظ تاریخی رسانه ی غالب تاریخ ماست.و خوشبختانه در ادبیات داستانی نیز آثار قابل تامل بسیاری خلق شده است.در فرم ها و ژانر های ادبی متنوع ،برای کاویدن روح و روان آدمی و بازشناسی جهانمان هریک ظرفیت ها و امکانات متفاوتی را فراهم می کنند.که بهره بردن از آنها عین خردمندی است.

به یاد دارم از زمان دانشجویی برخی از رمان های خارجی که هنوز ترجمه نشده بودند و یا ترجمه ی دقیقی از آن ها در دست نبود را با صرف وقت زیاد ، ترجمه انگلیسی آن ها را می خواندید نظرتان در مورد ترجمه چیست؟ و چه اثری در روند ادبیات فارسی گذاشته است ؟

ترجمه، پلی است میان جهان‌ها، گفتگویی است میان فرهنگ ها. در دوران دانشجویی گاه رمان‌هایی را به انگلیسی می‌خواندم که هنوز ترجمه ی فارسیِ دقیقی نداشتند؛ نه از سر فضل‌فروشی، که از نیازِ به شنیدنِ صدای اصلی. ترجمه ی خوب می‌تواند افق‌های تازه ای بگشاید و ترجمه ی ضعیف، معنا را مخدوش کند. در ادبیات فارسی، ترجمه‌ها هم الهام‌بخش بوده‌اند و هم گاه سببِ تقلیدِ سطحی. آثار کلاسیک غرب، وقتی به درستی ترجمه شدند، نثر فارسی را غنی‌تر کردند، اما نباید جای خلاقیتِ بومی را بگیرند. ترجمه، اگر با فهمِ عمیق همراه باشد، گفت‌وگویی میان فرهنگ‌هاست؛ وگرنه تنها انتقالِ کلمات است. من همیشه ترجیح داده‌ام متن را در زبان اصلی‌اش تجربه کنم، تا از درون همان فرهنگ زبانی تا جایی که بتوانم با آثار ادبی ارتباط برقرار کنم.

دوران سپاه بهداشت شما در روستای میبد یزد بود از خاطرات آن زمان واز آن سامان بگوئید .

دوران سپاه دانش در میبد، برایم تجربه‌ای وجودی بود. شهر هایی در قلبِ کویر، با آسمانی که شب‌ها تا بی‌نهایت ادامه داشتند و مردمی که دشواری زیستن در کناره های کویر را  با عطوفت و سخت جانی توامان ،به باشکوه ترین شکل تجربه می کردند.  آن زمان، شهر اردکان، و کتابفروشی آقای سلطانی، میعادگاه همیشگیم بود. مردی بسیار خوش خلق و مودب و مهربان،که کتاب های  زیادی را به واسطه ی ایشان تهیه کردم و خواندم. شب‌ها گاهی زیر همان آسمان  پر ستاره می نشستم و کتاب هایی  از دیکنز ، فاکنر و داستایفسکی را می خواندم . آن سال‌های سپاهی دانش، تمام زندگی سراسر بدل به دانشگاه شده بود.نوعی مردمشناسی به واسطه زندگی در پهنه ی جغرافیایی حاشیه کویر، و کشف شخصیت های رمان های معاصر. 

پیش از اینکه پرسش را مطرح کنم باید بگویم پاسخ پرسش قبل بی شباهت به شعر نبود و اما ..
شما پزشک متخصص کودکان هستید و یک خواننده ی حرفه ای کتاب در زمینه های گوناگون ، از ادبیات تا فلسفه . مطالعه ی همیشگی شما از جوانی تا هم اکنون چه تاثیری در روند فعالیت های پزشکی و درمانی در برخورد های اجتماعی با مردم و بیماران و همراهانشان داشته و دارد ؟

مطالعه ی مداوم، نگاهِ پزشکی‌ام را از سطحِ علائم به عمقِ وجود برده است. ادبیات و تاریخ به من آموخته‌اند که مواجهه با هر بیمار،  علاوه بر لزوم تشخیص دقیق بالینی وضعیت بیمار،آن و بیمار خانواده همراهش حاملِ داستانی است که از نسل‌ها  تاریخ و فرهنگ ها سخن می گوید. وقتی با کودکِ بیمار یا خانواده‌اش روبه‌رو می‌شوم، می‌کوشم نه تنها جسم، که زمینه ی روحی و تاریخی‌شان را ببینم. کتاب‌خوانی صبر، همدلی و وسعتِ نظر می‌آورد و آدمی را از قضاوتِ عجولانه بازمی‌دارد. در برخوردهای اجتماعی نیز همین‌گونه است: انسان را نه به‌عنوان موردِی بالینی، که به‌عنوان موجودی پیچیده و تاریخی می‌بینم. پزشکی بدون این لایه‌ها ممکن است به فن و دانشی شیئواره  و ابزاری  بدل شود. که انسان را به منزله ی یک ابژه  یا موضوع آزمایش ابزاری تقلیل دهد. در حالی که انسان داستانی پر تلاطم است.مطالعه و خواندن مداوم فلسفه و ادبیات، آدمی را از خطرِ تقلیل گرایی دور میکند. و فروتنی اخلاقی بیشتری می بخشد. روحِ حرفه ی پزشکی، اگر به راستی بتوان برایش روحی در نظر گرفت.بالندگی و شکوفایی خود را از همین نگاه اخلاق و فلسفی می گیرد. ادبیات به آدمی فن آموختن فروتنی در برابر انسان و  جهان را یاداور می شود.امروزه حوزه سلامت و پزشکی، به این فروتنی اخلاقی و حکمت عملی بیش از هر زمان دیگری نیازمند است.نباید فراموش کرد که امانوئل کانت، فیلسوف بنیان گذار عصر مدرن،یک مجموعه سه گانه ی کتاب دارد. که کتاب هایی بنیانی محسوب می شوند.هر سه کتاب با عنوان نقد و سنجش شروع می شوند. و عنوان یکی از آنها سنجش خرد عملی است.یعنی  همان حوزه ی اخلاق عملی. چرا مهمترین فیلسوف ینیان گذار، یکی از کتاب هایش را به چنین عنوانی می نامد.دقیقا الزام این جهان به سنجش مدوام عقل عملی و ارزیابی مداوم سنجه های اخلافی این دوران، و پزشکی نیز از این نیاز به بازسنجی مبرا نیست.

  شعر کلاسیک و همچنین شعر سپید را در یک نگاه کوتاه و کلی چگونه ارزیابی می کنید؟

شعر کلاسیک فارسی در اوجِ تعادل میان فرم و معنا ایستاده است؛ از حماسه فردوسی که هستی را در برابر فنا می‌سنجد، تا غزل حافظ که رازِ هستی را در استعاره و ابهام می‌جوید، و عرفان مولوی که وحدت را در کثرت می‌بیند. این شعر، هم زیباییِ زبانی دارد و هم عمقِ فلسفی. شعر سپید نیز در دوران معاصر راهی تازه گشود و آزادیِ بیشتری به زبان داد، اما همچنان که قبلا گفتم شعر سپید راهی پر مخاطره اما ارزشمند در پیش دارد. این شعر از همه انچه در شعر کلاسیک همچون امتیازی در اختیار دارد . کمتر بهره می برد.مثل وزن و آهنگ،قالب از پیش تدارک دیده شده وآرایه های ادبی، اما شعر سپید باید در غیاب آنها، و با صورتبندی دیگری ما را با خود درگیر کند. این کار را ،دشوار می کند اما اگر شاعر موفق شود. بدون شک زیبایی شناسی ماندگار خلق میکند.لذا روشن است  هر دو نوع شعر ارزشمندند،زیرا شعر، در نهایت، جست‌ وجوی  دلالت هایی تازه برای جهان و هستی است .امکانی برای زیستن در سرزمین های کشف نشده.

اجازه بدهید  این پرسش را با هم ادغام کنم و یکجا بپرسم . سال ها پیش از شما پرسیدم آیا با اینهمه پرداختن به تاریخ و ادبیات ایران آیا یافته های خود را در این زمینه مکتوب کرده اید و اکنون هم همین پرسش را دارم .و پرسش بعد :  کمتر پزشکی را می توان یافت که حتا یک ساعت در شبانه روز مطالعه ی آزاد در زمینه های غیر پزشکی داشته باشد .پرداختن شما در زمینه های علوم انسانی بویژه ادبیات و تاریخ ایران قابل تحسین است .انتظار می رود دریافت های خود را نه تنها به صورت محفل های دوستانه بلکه جهت عموم ارائه نمایید .آیا چنین نیتی را دارید؟


هنوز هم چیزی به صورت کتابِ مستقل ننوشته‌ام. یافته‌هایم بیشتر در گفت‌وگو با دوستان، و یادداشت‌های پراکنده مانده است. نوشتن برای من کارِ سنگینی است؛ زیرا می‌دانم که هر کلمه، مسئولیتی دارد. ترجیح داده‌ام بیشتر بخوانم و بیندیشم تا آن‌که شتاب‌زده بنویسم. حقیقت این است که برایم خواندن بسیار لذت بخش تر از نوشتن است. گاه انقدر مدهوش خواندن می شوم. که با خودم می گویم. من چه چیزی دارم بنویسم. که زیبارتر از انچه باشد که اکنون در حال خواندنش هستم شاید روزی اگر عمری باشد و احساس کنم حرفی برای گفتن دارم که پیش از من گفته نشده، یادداشت‌ها را منظم کنم. اما فعلاً همان خواندن و زیستن با کتاب برایم کافی است. ادعا ندارم که حقیقتِ تازه‌ای کشف کرده‌ام؛ فقط کوشیده‌ام در گفت‌وگوی خاموش با متون، چیزی از حقیقت را لمس کنم. 
حقیقت این است که  من معمولا چون حافظه ی  به نسبت بدی ندارم. همیشه گویی از آموخته هایم یادداشت برداری ذهنی هم می کنم.و برای خوانده هایم تا جایی که حافظه یاری دهد. فایل و پرونده ای در ذهنم باز می کنم. و حاشیه هایی را به حافظه می سپارم .اما  آنچه آموخته‌ام بیشتر برای هدف تلمذ کردن خودم بوده است؛ گویی مکالمه‌ای خصوصی با اندیشه‌ها. اگر روزی احساس کنم که چیزی قابلِ انتقال به دیگران دارم و آن چیز می‌تواند رنجی را بکاهد یا پرسشی را عمیق‌تر کند، شاید بنویسم. اما فعلاً ترجیح می‌دهم در سکوت بخوانم و بیاموزم. محفل‌های دوستانه هم ارزشمندند؛ گاهی گفت‌وگوی زنده، بیشتر از متنِ مکتوب، جان می‌بخشد. دانش، اگر به خدمتِ انسان نیاید، بارِ سنگینی است. من هنوز هم  در مرحله ی آموختن‌ام. 

نظرتان درمورد ادبیات ، شعرو هنر امروز چیست ؟ آیا روند فعالیت های اخیر را هم دنبال می کنید ؟

ادبیات و هنر امروز ایران زنده است، هرچند با چالش‌های فراوان روبه‌روست. شعر و داستان معاصر را تا حدی دنبال می‌کنم. برخی آثار واجد ارزش های ادبی قابل توجه اند.و گویی با ریشه‌های کلاسیک گفت‌وگو می‌کنند؛ برخی دیگر در سطحِ بازی‌های  رسانه ای باقی می‌مانند. هنر امروز باید هم به گذشته بنگرد و هم به زمانه ی خود وفادار بماند. من بیشتر به آثار کلاسیک بازمی‌گردم، زیرا در آن‌ها تعادلی نادر میان زیبایی و معنا می‌یابم، اما از کارهای جدی معاصر هم غافل نیستم. در واقع همه ی مدرن ها از زیر شولای کلاسیک ها بیرون آمده اند.همچنان که اشاره کوتاهی کردم من بین ادبیات کلاسیک و ادبیات مدرن، تفاوت می بینم، اما بین آنها دیوار نمی کشم. بلکه فرم ادبی را متاثر از استلزامات تاریخی هر عصری می دانم.روح زمانه به ادبیات همواره رسوخ می کند.بدون اینکه که هرگز ادبیات کارگزار سیاست شود.بلکه ادبیت ادبیت همواره متاثر از روح زمانه اش است. از این منظر بازخوانی آثار ادبیات کلاسیک در کنار مدرن ها، نه یک تجویز سلیقه ای، بلکه ضرورتی انکار ناپذیر برای درک تمامیت هستی آدمی است.

آمار مطالعه در بین طیف های مختلف جامعه مانند معلمان ،مهندسان، پزشکان ،مدرسان دانشگاه،دانشجویان،دانش آموختگان، و بطور کلی تحصیل کردگان بسیار کم و به ساعت و دقیقه در شبانه روز وشاید به ماه و سال هم نمی رسد و بسیار تاسف برانگیز است در این باره چه توصیه ای دارید؟

کم‌بودن مطالعه میان تحصیل‌کردگان واقعاً نگران‌کننده است. این پدیده نشان می‌دهد که دانشِ تخصصی، گاه جایِ تأملِ  و مطالعه ی آزاد را گرفته است. توصیه ی من این است که مطالعه را از همان سال‌های دانشجویی به عادتِ وجودی تبدیل کنیم. حتی نیم‌ساعت در روز می‌تواند افق‌هایی را بگشاید. کتاب باید بخشی از زندگیِ روزمره شود، نه کاری اضافه یا تفننی. معلمان، پزشکان و دانشگاهیان اگر خوب بخوانند، می‌توانند جهان هایی بالنده تر خلق کنند. مطالعه نه برای  دریافت مدرک یا نمایشی اجتماعی، که برای شناخت خودمان و جهانمان لازم است. جامعه‌ای که نمی‌خواند، به‌تدریج قدرتِ اندیشیدنِ  عقلانی و مستقل  خود را از دست می‌دهد. و امکانات و زمینه رهایی  و بالندگی خود را از دست می دهد.

همانگونه که حتما می دانید قیمت کتاب بسیار زیاد است و از طرفی کتابخوان کم .این امر باعث شده که نه می توان کتاب خرید و نه اقدام به چاپ و نشر ، از طرفی هم استفاده از کتابخانه های عمومی آنگونه که باید در جامعه جا نیفتاده و راحت و نزدیک در دسترس نیست و البته کتاب های مورد نظر خواننده هم در همه ی آن ها فراهم نشده و ‌کتاب اینترنتی هم چنگی به دل نمی زند و بعد از چندی چشم هم خسته می شود و آن حس در دست داشتن فیزیکی کتاب را هم ندارد .آیا در مورد سخنی دارید ؟

گرانی کتاب و فقر کتاب‌خوانی دو روی یک سکه‌اند و هر دو ریشه در اولویت‌های فرهنگی دارند. بنظرم بایدکتابخانه ها عمومی بسیار دسترس پذیر تر شوند. و فرهنگِ امانت‌گرفتن کتاب بسیار بیش از این گسترش یابد. میدانم امروز اینترنت ، کتاب های دیجیتال و شبکه های اجتماعی رقیب های قلدری هستند. بنظرم باید از همه ی آنها  برای معرفی محتوای کتاب ها بهره برد. نباید کتاب را در رقابت با انها قرار داد . باید کتاب را  در چرخه ی این جهان ها ادغام کرد . من کتاب الکترونیکی  را مفید  می دانم ، اما حسِ ورق‌زدن کاغذ و بوی کتاب، و رابطه حسی با کتاب برایم همواره تجربه‌ای متفاوت می‌آفریند که با صفحه ی دیجیتال جایگزین نمی‌شود. اما اگر نیاز افتد به کتاب الکترونیکی یا اینترنت رجوع می کنم . شاید راه‌حل، حمایتِ جدی‌تر از انواع روز آمد از نشر، تشویقِ مطالعه از کودکی و  تر غیب از دبستان  وایجادِ فضاهای عمومی برای گفت‌وگو درباره ی کتاب و کتابخوانی باشد. من خودم گاه کتاب‌های قدیمی را دوباره می‌خوانم و از کتابخانه‌های کوچک محلی استفاده می‌کنم. کتاب، اگر به کالایی لوکس بدل شود، روحِ خود را از دست می‌دهد.

 اگر فکر می کنید پرسشی باید می شد و از ذهن من دور مانده است لطفا خودتان یادآور و به آن پاسخ بدهید . 
شاید این پرسش باقی مانده باشد: «چگونه می‌توان میان پزشکیِ دقیق و نگاهِ فلسفی-ادبی تعادل برقرار کرد، بدون آن‌که یکی فدای دیگری شود؟» 
پاسخ من این است که این دو نه تنها تعارض ندارند، بلکه یکدیگر را کامل می‌کنند. پزشکی با رنجِ ملموس سروکار دارد و ادبیات و فلسفه، زبانِ آن رنج را می‌سازند. من این دو را همیشه در گفت‌وگو دیده‌ام: یکی بدن را می‌کاود و دیگری روح را. تعادل، از احترام به هر دو جهان می‌آید. اگر پزشکی بدون تأمل خشک و بی روح شود، و تأمل بدون واقعیتِ  تجربه ی زندگی انتزاعی بماند، هر دو ناقص‌اند. این پیوند برای من نه تفنن، که ضرورتِ زیستن بوده است. 

از شما که این فرصتِ گفت‌وگو را فراهم کردید، سپاسگزارم.

جناب دکتر از این که فرصت انجام این گفت و گو را به شاگردتان دادید و برایم چون کلاس درس بود و آموختم . سپاسگزارم .
 

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !

ارسال دیدگاه
ارسال نظر
captcha
آخرین اخبار
ثبت جهانی ایذه از اهداف عالی و جمعی ماست.

ثبت جهانی ایذه از اهداف عالی و جمعی ماست.

معصومه رجبی زاده گفت ؛ انتظار میرود مدیریت ...
حضور دوباره  «اثر ایران» در شورای شهر ایذه

حضور دوباره «اثر ایران» در شورای شهر ایذه

چندی پیش خبری مبنی بر از بین رفتن اثر هنرمند ...
۷ آسمان و روز جهانی هنرمند

۷ آسمان و روز جهانی هنرمند

هنر کلید فهم زندگی است و در آن شوق ، شعف ...
بهار در ادب فارسی

بهار در ادب فارسی

منوچهری دامغانی بزرگترین شاعر طبیعت گرای ...