بامداد زاگرس آنلاین- داریوش امامی :*مش حسن* از اهالی روستای *شکرآب* تصمیم گرفت سری به دوستش *مش کریم* که در روستای *قلعه مدرسه* زندگی می کرد بزند .گرچه مسیر بین دو روستا حدود ده کیلومتر و البته کمی هم ناهموار و تپه ماهوری بود ولی برای *مش حسن* که اهل کار و تلاش فراوان در مزرعه و روستا بود مثل رفتن و قدم زدن در مزرعه خودش بود و صبح زود پیاده از مسیر میانبر حرکت کرد و حدود ساعت ده صبح به روستای *قلعه مدرسه* رسید و البته مورد استقبال گرم *حاج کریم* و خانواده وی قرار گرفت و این دو یار قدیمی از دیدار همدیگر بسیار خوشحال شدند. همسر *مش کریم* که همانند خودش مهمان نواز و مثل همه زنان تلاشگر روستایی *کدبانویی* چابک بود پس از تهیه چای و پذیرایی اولیه از مهمان همسرش ،دست به تدارک و تهیه ناهار زد و به کمک پسرش بزغاله ای را ذبح تا تدارک ناهار ببیند .او می دانست که *حاج کریم* حتما تعدادی از اهالی را هم دعوت به ناهار می کند. در همین موقع بود که *حاج کریم* پسرش *اردشیر* را صدا کرد و گفت پسرم برو *عمو علی* و *مش قاسم* و *میرزا محمد* را برای ناهار دعوت کن و بگو *مش حسن* مهمان ماست و برای ناهار چشم انتظارشان هستیم .*مش حسن* و *حاج کریم* گرم صحبت و اختلاط شدند و از اخبار و احوال اهالی روستاهای خود،اوضاع زراعت، علوفه گوسفندان و بیماری اخیری که در میان دام ها شیوع پیدا کرده بود صحبت میکردند و به نوعی سرگرم و از مصاحبت همدیگر لذت میبردند.
حدود ساعت ۱۲ مدعویین *مش کریم* هم وارد شدند و بعد از احوالپرسی و خوش و بش های صمیمانه با *مش کریم* و مهمان عزیزشان ،آنها هم وارد صحبت شدند و چند دقیقه بعد آقا *اردشیر* سفره بدست وارد شد و بساط ناهار با سرعت چیده شد و با تعارف *مش کریم* مهمانان مشغول خوردن غذا شدند و بعد از اتماتم غذا همگی شکرگذاری کردند ومهمانان از دستپخت *کدبانو* و محبت های *مش کریم* تشکر کردند.
بساط چای دوباره برقرار شد و حالا دیگر همگی به بالش های بغل دیوار تکیه داده و ادامه صحبت و اختلاط...
در این میان *میرزا محمد* رویش را به *مش حسن* کرد و از ایشان سوال کرد و گفت:*مش حسن* درروستای شما هم طرح هادی روستا پیاده شده است؟ *مش حسن* که گویا از این سوال دچار بد حالی شده بود سعی کرد خودش را کنترل کند و فقط به آرامی گفت :بله متاسفانه،
*مش کریم* که متوجه ناراحتی *مش حسن* شد گفت:متاسفانه در دهه های گذشته که بیشتر روستاییان بدلیل مشکلات از جمله نبود آب، برق،جاده ،بهداشت،مدرسه و... مجبور به ترک خانه و کاشانه و ملک و مال خود شده و بخاطر گذران زندگی به شهر های اطراف مهاجرت کردند و روستاها خلوت شدند ،دولتی ها آمدن و بدون اطلاع و هماهنگی با اهالی به اصطلاح نقشه برداری کرده و دور روستا خط کشیده و زمین های اطراف روستا را که حقیقتا متعلق به روستائیان دارای سند و آثار ویرانه های قبلی بوده را به تملک دولت درآوردن.
*مش قاسم* که دقیق مشغول گوش دادن بود ، حرف *مش کریم* را ادامه داد و گفت:
بخدا قسم به مردم خیانت کردند،مردم از مجبوری مهاجرت کردند و حالا که الحمداله بعضی خدمات به روستاها داده شده و مردم علاقه مند به بازگشت به روستا ها شده اند جایی برای ساخت و ساز ندارند. بنیاد مسکن که خدا خیرشان بدهد خدمت های خوبی به روستاها کرده اند هم نمیتواند مشکل را حل کند و می گویند این نقشه ها هر ده سال یکبار تجدید نظر میشود.
*مش حسن* که متوجه درد دل اهالی روستای *قلعه مدرسه* شد گفت :حضرات ما فکر میکردیم این بلا فقط بسر روستای *شکرآب* آمده ،پس شما هم دچار این مشکل هستید.خدا خیرشان بدهد.ی ضرب المثل هست میگن ی آدم نادان ی سنگی توی چاه میاندازد و هزار آدم دانا از درآوردن آن عاجزند .
*مش کریم* که احساس میکرد همه از این مبحث و وضعیت موجود ناراحت هستند ،برای اینکه حال مجلس را عوض کند گفت:آره متاسفانه این مشکل خیلی از روستا هاست ولی
من شنیدم هم آقای *فرماندار* و هم آقای *بخشدار* و هم *رییس بنیاد مسکن* شدیدا در حال پیگیری برای رفع این مشکل هستند و به یاری خدا و پیگیری اهالی این مشکل بزودی حل میشود و شاهد بازگشت اهالی و ساخت و ساز و رونق روستاهامون خواهیم شد و البته بقیه آقایان هم با کلمه انشااله و به امید خدا حرف *مش کریم* را تایید کردند.
حالا ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود و *مش حسن* اجازه خواست که از حضور جمع مرخص شود تا بقول خودش هوا روشن به *شکرآب* برسد.
گرچه همگی از هم دل نمیکندند ولی وقت خداحافظی بود و *مش حسن* ضمن تشکر ویژه از زحمات *کدبانو* و محبت های *مش کریم* و خانواده ایشان راهی *شکرآب* شد و البته میزبانان هم او را تا خارج از روستا مشایعت کردند و پس از دور شدن *مش حسن* از روستا *مش کریم* و بقیه هم از هم جدا شده و بسوی خانه های خود حرکت کردند .
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه