BAMDADZAGROSONLINE.IR
کد خبر : 516554
چهارشنبه 24 تیر 1405 ، 23:16

و چه غم بزرگی است که میان این همه آدم، کسی را نداشته باشی که سکوتت را بلد باشد.

به گزارش بامداد زاگرس آنلاین - عذرا هندالی در جدیدترین دلنوشته خود نوشته است : 

 

ما فقط خسته نیستیم، ما دلتنگ خودمان شده ایم
گاهی فکر میکنم بزرگ ترین غم این روزهای دنیا، جنگ ها نیستند، گرانی نیست، خبرهای تلخ نیست. بزرگ ترین غم این است که آدم ها آرام آرام دارند خودشان را از دست میدهند، بی آنکه حتی متوجه شوند.
هیچ کس یک شبه تغییر نمیکند.
هیچ قلبی یک شبه سرد نمیشود.
هیچ آدمی یک شبه امیدش را کنار نمیگذارد.
همه چیز از یک روز معمولی شروع میشود.
از همان روزی که برای اولین بار میگویی: «حوصله اش را ندارم.»
بعد یک روز دیگر...
میگویی: «بگذار برای بعد.»
بعدتر...
دیگر حتی یادت نمی آید آخرین بار کی از ته دل خندیدی.
زندگی همین شکلی آدم را آرام آرام از خودش دور میکند.
بی سروصدا.
بی آنکه کسی صدای ترک خوردن روحت را بشنود.
ما نسل عجیبی شده ایم.
نسلی که بلد است لبخند بزند، حتی وقتی دلش هزار تکه است.
بلد است جواب بدهد: «خوبم.»
در حالی که تمام شب را با فکرهایی جنگیده که هیچ کس از آنها خبر ندارد.
این روزها بیشتر از آنکه از آینده بترسیم، از عادی شدن درد میترسیم.
از اینکه یک روز بیدار شویم و ببینیم دیگر هیچ چیز خوشحالمان نمیکند.
نه باران.
نه موسیقی.
نه دیدن آدمی که دوستش داریم.
نه حتی رسیدن به آرزوهایی که سال ها برایشان جنگیده بودیم.
درد، همیشه با اشک نمی آید.
گاهی درد همان سکوتی است که بعد از خاموش شدن تلفن، تمام اتاق را پر میکند.
همان لحظه ای که دلت میخواهد با کسی حرف بزنی، اما نمیدانی با چه کسی.
یا شاید...
نمیدانی از کجا شروع کنی.
چون بعضی دردها، اسم ندارند.
فقط سنگینند.
خیلی سنگین.
ما این روزها بیشتر از نان، به پناه احتیاج داریم.
به کسی که وقتی میپرسد «حالت چطور است؟» واقعا منتظر شنیدن جواب بماند.
به آغوشی که عجله نداشته باشد.
به دستی که برای ماندن دراز شود، نه فقط برای سلام کردن.
آدم ها با کمبود عشق از پا نمی افتند.
با کمبود فهمیده شدن از پا می افتند.
با این حس که هرچه در دلشان میگذرد، برای هیچ کس مهم نیست.
و چه غم بزرگی است که میان این همه آدم، کسی را نداشته باشی که سکوتت را بلد باشد.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود.
برای آن آدمی که با یک غروب نارنجی ذوق میکرد.
برای کسی که از بوی کتاب نو خوشحال میشد.
برای کسی که برنامه های بزرگی برای آینده داشت و فکر میکرد دنیا جای امنی برای رویا دیدن است.
نمیدانم او کجا جا ماند.
شاید لابه لای خبرهای بد.
شاید میان نگرانی های تمام نشدنی.
شاید زیر بار مسئولیت هایی که هر روز سنگین تر شدند.
اما دلم میخواهد باور کنم هنوز جایی در وجودم نفس میکشد.
همان کودک آرامی که هنوز از دیدن اولین باران پاییزی لبخند میزند.
زندگی، بیشتر از آنکه به ما زخم بزند، ما را امتحان میکند.
امتحان میکند که بعد از این همه تلخی، هنوز میتوانیم مهربان بمانیم یا نه.
هنوز میتوانیم دست کسی را بگیریم یا نه.
هنوز میتوانیم برای خوشبختی کسی دعا کنیم یا نه.
شاید انسان بودن، دقیقا همین باشد.
اینکه دنیا هزار دلیل برای سنگ شدن به تو بدهد...
اما تو هنوز دلت را به روی نور نبندی.
من به معجزه های بزرگ باور ندارم.
به آن معجزه ای باور دارم که هر صبح، آدمی با قلبی پر از نگرانی، باز هم از رختخواب بلند میشود.
به مادری که خسته است، اما لبخندش را برای فرزندش نگه میدارد.
به پدری که چیزی از خستگی اش نمیگوید تا سقف خانه، امن بماند.
به دوستی که نیمه شب فقط مینویسد:
رسیدی خانه؟
به پیرمردی که هر صبح به گلدان های خشکیده اش آب میدهد، چون هنوز ایمان دارد که دوباره سبز میشوند.
دنیا شاید روی شانه همین آدم های معمولی ایستاده باشد.
همان هایی که هیچ وقت قهرمان نامیده نمیشوند.
اما هر روز، بی صدا، دنیا را کمی قابل تحمل تر میکنند.
اگر این روزها دلت سنگین است، خودت را سرزنش نکن.
تو در دنیایی زندگی میکنی که گاهی نفس کشیدن هم شجاعت میخواهد.
اگر گاهی از ادامه دادن خسته میشوی، طبیعی است.
اگر گاهی دلت میخواهد فقط چند دقیقه همه چیز متوقف شود، طبیعی است.
اما یادت باشد...
خستگی، پایان راه نیست.
فقط نشانه این است که مسیر سخت بوده.
و مسیرهای سخت، همیشه منظره های عمیق تری دارند.
شاید فردا همه چیز درست نشود.
شاید هنوز خبرهای تلخ باشند.
شاید هنوز نگرانی ها تمام نشده باشند.
اما امید، هیچ وقت قول نداده که دنیا را عوض کند.
امید فقط آرام در گوش انسان زمزمه میکند:
«یک قدم دیگر...»
و عجیب است...
گاهی تمام فاصله میان سقوط و نجات...
همین یک قدم دیگر است.
پس اگر امشب، دلت از همیشه سنگین تر است...
اگر احساس میکنی کسی تو را نمیفهمد...
اگر فکر میکنی آن آدم قدیمی درونت گم شده...
عجله نکن.
بعضی چیزهای گمشده، راه خانه را بلدند.
کافی است کمی سکوت کنی.
کمی به آسمان نگاه کنی.
کمی به صدای قلبت گوش بدهی.
شاید هنوز، زیر تمام این خستگی ها...
همان آدمی زندگی میکند که روزی باور داشت دنیا، با همه سختی هایش، ارزش دوست داشتن را دارد.
و شاید...
نجات انسان...
از همین باورهای کوچک شروع شود.
 

نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !

ارسال دیدگاه
ارسال نظر
captcha
آخرین اخبار
قاتلان زن ایذه ای با هوشیاری پلیس دستگیر شدند

قاتلان زن ایذه ای با هوشیاری پلیس دستگیر شدند

فرمانده انتظامی شهرستان ایذه از دستگیری عاملان ...
تحلیل ریسک انتخاب اشتباه

تحلیل ریسک انتخاب اشتباه

بعضی از مواقع ، مفهوم ریسک در جامعه با مفهوم ...
تحقق شعار سال "جهش تولید با مشارکت مردم" در روستاها

تحقق شعار سال "جهش تولید با مشارکت مردم" در روستاها

تحقق جهش تولید در سیاست های کلی اقتصاد مقاومتی ...
نشست سران طوایف و متنفذین با پلیس ایذه

نشست سران طوایف و متنفذین با پلیس ایذه

فرمانده نیروی انتظامی ایذه از استمرار در ...