بامداد زاگرس آنلاین -مجید سلیمانیان: موسیقی، زمانی که در اوج خود قرار میگیرد، میتواند تاریخ را به حرکت درآورد و روح انسان را به تعالی برساند. موسیقی پلی میان عالم ماده و عالم معناست و یکی از مهمترین ابزارهای رشد فکری، فرهنگی و اجتماعی هر ملت و قومی به شمار میرود.
اما این روزها، در میان هیاهوی مراسم و غوغای جشنها و سوگواریها، شاهد پدیدهای هستیم که هویت فرهنگی ما را نشانه گرفته و ما را در مسیری از انحطاط فرهنگی و هنری قرار داده است؛ موسیقیای سطحی و عوامفریب که نه برای شنیدن و التذاذ هنری، بلکه صرفاً برای «شنیده شدن» و ایجاد هیاهو تولید میشود.
البته نمیتوان همه تقصیرها را متوجه تولیدکنندگان این آثار دانست. بسیاری از شنوندگان و متقاضیانی که خواهان چنین موسیقیهایی هستند، خود بهنوعی در شکلگیری و استمرار این جریان نقش دارند. به هر روی، تا زمانی که تقاضا وجود داشته باشد، عرضه نیز ادامه خواهد داشت.
هرچند ذهن و قلم من اجازه نمیدهد آنچه را امروز شاهدش هستیم، بهراحتی «موسیقی» بنامم، اما یک پرسش اساسی همچنان باقی است:
از کجا و چگونه به این شرایط فکری و فرهنگی رسیدیم؟ عوامل این سقوط هنری و فکری چه بودهاند که همچنان تقاضا برای چنین آثاری وجود دارد؟
بزرگترین آسیب به موسیقی زمانی وارد میشود که یک اثر هنری، از جایگاه هنر فاصله بگیرد و به کالایی مبتذل و صرفاً تجاری تبدیل شود.
آنچه این روزها در بسیاری از مراسم عروسی و همچنین سوگواریها اجرا میشود، اغلب چیزی جز مجموعهای از صداهای ناهماهنگ، ضربآهنگهای تکراری، خستهکننده و گوشخراش و اشعاری کممایه و بیمحتوا نیست.
در چنین آثاری، هدف گاه تنها یک چیز است: جلب توجه لحظهای، ایجاد هیجان و ساختن فضایی پرهیاهو؛ فضایی که بتواند بیشترین واکنش و هیجان آنی را در میان جمعیت و شنوندگان ایجاد کند.
و این یعنی مرگ خلاقیت، مرگ موسیقی هنری و تولد فریادها و هیاهوهای عوامفریبانه و مبتذل؛ هیاهویی که در بسیاری موارد، بیش از آنکه روح و فرهنگ مخاطب را هدف قرار دهد، جیب او را نشانه گرفته است.
اشعار بیمایه، سطحی، پیشپاافتاده و بازاری و کلماتی بیجان، یکی از فاجعهبارترین جلوههایی است که این روزها در برخی فضاهای عمومی، خودروها، خانهها و حتی تلفنهای همراه شنیده میشود.
و آدمی با خود میپرسد:خدایا، به کجا چنین شتابان؟
چگونه به جایی رسیدهایم که گاه حتی نامها و آثار بزرگان موسیقی و فرهنگ خود را به فراموشی سپردهایم و از میراث ارزشمند هنرمندانی چون بهمن علاءالدین فاصله گرفتهایم و تن به چنین سقوط اخلاقی و هنری دادهایم؟
موسیقی اصیل، روح تاریخی یک قوم و یک ملت را در خود جای داده است؛ نغمههایی که از دل خاک هر سرزمین برخاسته و با شادیها، رنجها، خاطرات و زندگی نسلهای گذشته گره خوردهاند.
آنچه امروز شاهد آن هستیم، بدون شک نوعی استحاله فرهنگی بزرگ و دردناک است؛ پدیدهای که همچون خوره به جان فرهنگ، هنر، مردم و دغدغهمندان موسیقی افتاده است.
یکی از مهمترین شاخصههای فرهنگی هر منطقه، موسیقی آن منطقه است. پس باید از خود بپرسیم: ما به چه چیزی باید افتخار کنیم؟
ایل و قومی که از موسیقی اصیل خود ــ موسیقیای که درونمایه آن ریشه در هنر، تاریخ و فرهنگ دارد ــ فاصله بگیرد، بدون شک با یک زنگ خطر جدی روبهروست؛ زنگ خطری که باید مسئولان فرهنگی، هنرمندان، صاحبان قلم و اندیشه و همه دغدغهمندان فرهنگ و هنر را به تأمل و چارهاندیشی وادارد.
باید به این پرسش مهم پاسخ دهیم:
موسیقی که یکی از عالیترین صورتهای هنر و یکی از مهمترین عناصر هویت فرهنگی ماست، آیا آنچه امروز در آن گرفتار و غرق شدهایم و بخش قابل توجهی از موسیقی ما را تشکیل میدهد، همان چیزی است که باید بخشی از هویت فرهنگی ما باشد؟
اگر پاسخ منفی است، پس باید پیش از آنکه دیر شود، برای بازگشت به ریشهها، پاسداشت موسیقی اصیل و احیای ذائقه هنری جامعه، بهویژه نسل جوان، چارهای بیندیشیم.
فرهنگ، زمانی زنده میماند که فرزندانش گذشته خود را بشناسند و به میراث هنری و فرهنگی نیاکانشان افتخار کنند.
و دوباره باید پرسید:
به کجا چنین شتابان؟وتا کجا
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه