بامداد زاگرس آنلاین -عذرا هندالی : بعضی روزها هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است؛ نه کسی رفته، نه خبری بد رسیده، نه چیزی شکسته. اما یک جای نامعلوم درونت سنگینی میکند. انگار چیزی را گم کرده ای، چیزی که حتی نمیدانی چه بوده است.
صبح از خواب بیدار میشوی، گوشی را برمیداری، پیام ها را جواب میدهی، لبخند میزنی، حرف میزنی و حتی گاهی میخندی. اگر کسی از بیرون نگاهت کند، احتمالا فکر میکند همه چیز خوب است. اما خودت میدانی که میان تمام این «خوبم» گفتن ها، یک «خوب نیستم» قدیمی جا مانده است.
عجیب ترین قسمت ماجرا این است که گاهی خودمان هم نمیدانیم از چه چیزی خسته ایم.
از آدم ها؟ از انتظار؟ از تظاهر به محکم بودن؟ یا از اینکه هر بار چیزی درونمان شکست، مجبور شدیم خودمان را جمع کنیم و دوباره ادامه بدهیم؟
آدم همیشه از رفتن دیگران زخمی نمیشود. گاهی از ماندن خودش در جایی که دیگر به آن تعلق ندارد، بیشتر درد میکشد.
گاهی دلش میخواهد همه چیز را رها کند، نه برای اینکه تسلیم شده؛ فقط برای اینکه چند لحظه مجبور نباشد نقش آدمی را بازی کند که هیچ چیزی برایش مهم نیست.
ما خیلی چیزها را پنهان میکنیم. خستگی را پشت شوخی، ترس را پشت غرور، تنهایی را پشت شلوغی و شکست را پشت جمله ساده «مهم نیست».
اما بعضی چیزها مهم هستند. خیلی هم مهم هستند. فقط یاد گرفته ایم درباره شان حرف نزنیم.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدم ها ناگهان ساکت میشوند. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ برعکس، آنقدر حرف دارند که نمیدانند کدامشان را باید از این همه سکوت بیرون بکشند.
گاهی یک نفر فقط میخواهد کسی روبه رویش بنشیند و نپرسد «چرا اینطوری شدی؟» فقط بماند. همین.
شاید بزرگ ترین نیاز بعضی آدم ها، نجات پیدا کردن نباشد؛ دیده شدن باشد. اینکه یک نفر بالاخره بفهمد پشت آن لبخند کوتاه، پشت آن «چیزی نیست»، پشت آن سکوت طولانی، چه جنگی در جریان است.
و شاید دردناک ترین حقیقت زندگی همین باشد:
ما اغلب دیر میفهمیم آدمی که همیشه حال دیگران را میپرسید، خودش بیشتر از همه منتظر یک نفر بود که حال او را بپرسد.
پس اگر امروز کسی کمتر حرف زد، زود قضاوتش نکن. اگر کسی بی دلیل خسته بود، مسخره اش نکن. اگر کسی گفت «خوبم»، همیشه باورش نکن.
بعضی آدم ها سال هاست دارند با همان چیزی زندگی میکنند که هیچ وقت نتوانسته اند اسمش را پیدا کنند.
و شاید تو هم یکی از همان آدم هایی.
شاید برای همین، این چند خط را تا اینجا خواندی.
چون گاهی آدم در میان نوشته ای دنبال جمله ای نمیگردد؛ دنبال تکه ای از خودش میگردد.
و وقتی پیدایش میکند، فقط چند ثانیه مکث میکند و با خودش میگوید:
(بالاخره یکی فهمید)
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه