به گزارش بامداد زاگرس آنلاین : عذرا هندالی در جدیدترین دلنوشته خود نوشته است :
ما از جایی شکستیم که هنوز ایستاده ایم.
همین عجیب ترین قسمت قصه است.
ادم می تواند فرو بریزد و هیچ کس صدای افتادنش را نشنود. می تواند هر روز از کنار دیگران رد شود، سلام کند، لبخند بزند، حتی شوخی کند و هیچ کس نفهمد چیزی درونش سال هاست دارد خاکستر می شود.
بعضی ها نمی میرند؛
فقط کم کم از زندگی خودشان حذف می شوند.
اول خنده هایشان کم می شود.
بعد حرف هایشان.
بعد خواسته هایشان.
بعد دیگر برای چیزی توضیح نمی دهند.
یک روز به خودشان می ایند و می بینند از تمام رویاهایی که زمانی برایشان می جنگیدند، فقط چند خاطره مانده.
و تلخ تر از شکست، عادت کردن به شکست است.
اینکه دیگر از بسته شدن هیچ دری تعجب نکنی.
اینکه وقتی کسی می رود، فقط سرت را پایین بیندازی و بگویی: (اشکالی ندارد.)
در حالی که اشکال دارد.
خیلی هم اشکال دارد.
فقط دیگر رمقی برای گفتنش نمانده.
چه کسی گفته هر زخمی خون دارد؟
بعضی زخم ها فقط باعث می شوند ادم کمتر حرف بزند.
کمتر بخندد.
کمتر اعتماد کند.
کمتر خودش باشد.
و شاید دردناک ترین نوع تنهایی همین باشد؛
وقتی انقدر به نبودن عادت می کنی که حضور خودت هم برای خودت غریبه می شود.
گاهی ، آدم ، دلش برای خودش تنگ می شود.
برای همان کسی که یک روز از کوچک ترین چیزها خوشحال می شد.
برای همان کسی که هنوز از اینده نمی ترسید.
برای همان کسی که وقتی چیزی را می خواست، قبل از شمردن تمام دلایل شکست، یک بار هم برای رسیدن تلاش می کرد.
اما زمان همیشه چیزی را از ما نمی گیرد؛
گاهی فقط انقدر روی ان خاکستر می ریزد که یادمان می رود زیر این همه خاک، چیزی هنوز زنده است.
شاید برای همین است که بعضی شب ها بی دلیل گریه می کنیم.
نه برای امروز.
برای تمام روزهایی که قوی ماندیم و کسی نفهمید چقدر سخت بود.
برای تمام «خوبم»هایی که دروغ نبودند، اما تمام حقیقت هم نبودند.
برای تمام دفعاتی که شکستیم و صبح روز بعد دوباره خودمان را جمع کردیم، فقط چون هیچ کس دیگری قرار نبود این کار را برایمان انجام دهد.
و عجیب است...
گاهی چیزی که ما را تا اینجا رسانده، امید نبوده.
لجبازی بوده.
یک تکه کوچک از وجودمان که حاضر نشده قبول کند پایان، همین جایی باشد که درد شروع شده.
شاید هنوز هم همان تکه کوچک جایی درون ما نشسته باشد.
نه فریاد می زند.
نه وعده فردای روشن می دهد.
نه می گوید همه چیز درست می شود.
فقط نمی گذارد چراغ کاملا خاموش شود.
شاید همین است تمام چیزی که از زندگی برای بعضی شب ها باقی می ماند:
یک چراغ خیلی کم نور،
یک دل خیلی خسته،
و ادمی که دیگر نمی داند چرا،
اما هنوز نرفته است.
شاید روزی بفهمیم تمام این سال ها،
زندگی از ما پیروزی نمی خواسته.
فقط می خواسته یک بار دیگر،
بعد از تمام شدنمان،
بلند شویم.
نه برای اینکه قوی باشیم.
نه برای اینکه ثابت کنیم شکست نخورده ایم.
فقط برای اینکه هنوز یک صفحه سفید مانده است.
و گاهی یک صفحه سفید،
برای کسی که تمامش را سیاه دیده،
از هزار وعده امید با ارزش تر است.
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه