بامداد زاگرس آنلاین عذرا هندالی : امروز با تصویری روبه رو شدم که بیشتر از آنکه یک اگهی استخدام باشد، شبیه تکه ای از یک واقعیت تلخ بود؛ نوشته بود برای «گریه کردن» نیرو میخواهند. ماهانه ۹۰ میلیون، همراه غذا، روزی پنج ساعت. اول چند لحظه فقط نگاه کردم.عجیب است که برای بعضی دردها باید پول بدهند و برای بعضی دردها، هیچ کس حتی نمیپرسد حالت چطور است.
قرار است کسی در مراسمی حاضر شود، کنار خانواده ای بایستد، برای مرده ای که شاید حتی یک بار هم ندیده گریه کند؛ پنج ساعت اشک بریزد و بعد برگردد خانه. اما همان لحظه که او برای گریه کردن پول میگیرد، شاید جایی دیگر کسی نشسته باشد که حاضر است تمام دارایی اش را بدهد تا یک نفر فقط چند دقیقه کنارش بنشیند و واقعا برای رفتن عزیزش گریه کند. این تصویر برای من فقط درباره یک شغل نیست. درباره روزگاری است که در آن حتی اشک هم میتواند تبدیل به درآمد شود. یکی برای گریه کردن استخدام میشود، یکی برای لبخند زدن پشت پیشخوان، یکی برای تحمل تحقیر، یکی برای اضافه کاری، یکی برای سکوت کردن...
و میان تمام اینها، چیزی آرام آرام گم میشود؛ مرزی که زمانی میان «زندگی کردن» و «کار کردن» وجود داشت. شاید تلخ ترین قسمت ماجرا این نباشد که کسی پول میگیرد تا گریه کند. تلخ تر این است که احتمالا خیلی ها حاضرند این کار را انجام دهند، چون پیدا کردن کاری که نان روی سفره بگذارد، گاهی از پیدا کردن چیزی که دوستش داریم مهم تر میشود.
گاهی فقر آدم را مجبور نمیکند فقط از رویاهایش بگذرد؛ گاهی مجبورش میکند از احساساتش هم برای گذران زندگی استفاده کند. و چه تناقض تلخی... یکی برای مرده ای که نمیشناسد گریه میکند و پول میگیرد؛ یکی برای عزیز خودش گریه میکند و پول میدهد.
شاید بعضی عکس ها فقط عکس نیستند؛ گاهی یک تصویر کافی است تا بفهمیم زندگی برای بعضی ها چقدر سخت تر از چیزی است که از دور دیده میشود.
نظرتان را درباره این مطلب بنویسید !
ارسال دیدگاه