خبر مرگ، یک خبر دیگر
اما دنیا آنقدر به خبر مرگ عادت کرده که شاید فردا هم فقط یک خبر دیگر باشد.
من حساب نمیکنم.
هنوز جاهایی از زندگی ام هست که خودم هم نمیدانم چطور باید درستشان کنم.
وقتی اشک هم شغل میشود!
شاید بعضی عکس ها فقط عکس نیستند؛ گاهی یک تصویر کافی است تا بفهمیم زندگی برای بعضی ها چقدر سخت تر از چیزی است که از دور دیده میشود.
گاهی ، آدم ، دلش برای خودش تنگ می شود.
ادم می تواند فرو بریزد و هیچ کس صدای افتادنش را نشنود. می تواند هر روز از کنار دیگران رد شود، سلام کند، لبخند بزند، حتی شوخی کند و هیچ کس نفهمد چیزی درونش سال هاست دارد خاکستر می شود.
پشت نقاب
پشت بعضی آدم های آرام، جنگی جریان دارد که هیچ کس صدایش را نمیشنود.
گاهی خودمان هم نمیدانیم از چه چیزی خسته ایم.
به همین دلیل است که بعضی آدم ها ناگهان ساکت میشوند. نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشند؛ برعکس، آنقدر حرف دارند که نمیدانند کدامشان را باید از این همه سکوت بیرون بکشند
تنهایی؛ شلوغ ترین اتاقی که در آن زندگی می کنیم
گاهی برای تنها ماندن، لازم نیست کسی از کنارمان برود؛ کافی است دیگر کسی نباشد که حرف های نگفته مان را بفهمد.
هر روز یک نام کمتر
این روزها انگار خبرها شبیه هم شده اند.
شاید زندگی، از ما خسته تر باشد
گاهی فکر می کنم بزرگ ترین اشتباه انسان این نبود که حقیقت را پیدا نکرد؛ بلکه این بود که خیال کرد حقیقت، جایی بیرون از او پنهان شده است.
ما فقط خسته نیستیم، ما دلتنگ خودمان شده ایم
و چه غم بزرگی است که میان این همه آدم، کسی را نداشته باشی که سکوتت را بلد باشد.